زين العابدين شيروانى

5

بستان السياحه ( فارسي )

مىسازى و هرچند حق مىكويم نمىشنوى و خود را كر ساخته بطريق حق نمىكردى اى اخلاق حميده و اوصاف پسنديده شما كه احباب كزيدهء من بوديد و در ليل و نهار و مخفى و آشكار رعايت خاطر من مىكرديد و مرا نصرت و يارى مىداديد و زبان تحسين بر من مىكشاديد و من در تحصيل شما رياضات شاقّه و مجاهدات فوق الطّاقه كشيدم و در راه شما زحمت بسيار و محنت بيشمار ديدم تا آنكه در محبّت من ثابت‌قدم و راسخ‌دم شديد چه كه در ريعان جوانى و عنفوان زندكانى كه زمان غرور و كامرانى بود از صحبت من وحشت داشتيد و مرا مانند اهل دنيا خودپسند و خودراى مىپنداشتيد و از دور و نزديك جوياى احوال من بوديد و چون مرا مخلص خويش دانستيد لاجرم با من پيوستيد و سالها در صحبت من اوقات كذرانيديد و مدّتهاى مديد انيس و جليس من بوديد و من نيز از معاشرت شما خورسند و مسرور بودم و در محنت و بلا و رنج و عنا از شما استمداد مىنمودم اكنون چه واقع شد و چه پيش آمد كه خيال مفارقت داريد و حقوق دوستى را فرومىكذاريد اى حميّت و غيرت و حيا و اى امانت و توكّل و شفقّت و تقوى شما كه چون آباى سبعه مراقب من بوديد و شب و روز از استرضاى خاطر من غفلت نمىنموديد و من هم با شما طرفه محبّتى و عجب الفتى داشتم و اكثر اوقات بر آسودكى و راحت شما همّت مىكماشتم عجبا الحال چه روى نموده است كه ترك آشنائى كرده‌ايد و مانند بيكانكان شده‌ايد و طريق ناسپاسان پيش كرفته‌ايد خيال جدائى و انديشهء بىوفائى داريد اى صبر و تواضع و ادب و اى حلم و قناعت و اخلاص شما كه بسان ستّه ضروريّه با من بوديد و جهات ستّه مرا داشتيد و زمانى مرا تنها نمىكذاشتيد و من نيز در استرضاى خاطر شما فروتنى بسيار مىكردم و براى خوشنودى شما عجز و انكسار بجاى مىآوردم اكنون بيان نمائيد كه از من چه نالايق ديده‌ايد كه موجب كدورت شما كرديده و ملال شما بدين مقام رسيده كه انديشه مفارقت مىنمائيد و طريق حق‌ناشناسان مىپيمائيد اى وفا و صدق و صفا و تسليم و رضا شما كه مانند حواس خمس من بوديد و زمانى از صحبت من مفارقت نمىنموديد و بوجود من افتخار مىكرديد اكنون چه روى نموده است كه مانند حريفان ديكر در انديشه و سكال افتاده‌ايد و چون ساير رفيقان دل بر جدائى نهاده‌ايد اى حكمت و شجاعت و اى عفّت و عدالت شما كه بسان عناصر اربعه پيراهن تن بوديد و رفيقان جانى و ياران روحانى من بوديد و همواره طريق موافقت مرا مىپيموديد و من نيز با شما غايت محبّت داشتم و در استرضاى خاطر شما همّت مىكماشتم اى انصاف تو كجائى و اى صدق اداى شهادت نمىنمائى كه من در راه حكمت چه مقدار زحمت ديدم و در رضاى شجاعت چقدر محنت كشيدم و در دوستى عفّت بسى كرسنكى و تشنكى خوردم و در محبّت عدالت بسا محنت و رنج بردم در آن زمان كه دانشمندان دهر و خردمندان عصر از عهده عهد شما بيرون نيامدند و از حمايت شما عجز و انكسار نمودند من شما را حمايت دادم و ابواب يكانكى بر روى شما كشادم اين زمان بىموجب واجب دانسته طريق عوام را پيش كرفته‌ايد و يا مانند عالمان جهالت پيرا از حريفان رشوت پذيرفته‌ايد اى زهد و تجريد و استقامت شما بسان مواليد ثلاثه كه نتيجهء اركان اربعه باشند زبدهء احباب و قدوهء اصحاب من بوديد و هيچ‌كونه خيال جدائى و سكال بىوفائى نمىنموديد و مانند عاشقى كه پيوسته جوياى رضاى معشوق خود باشد در استرضاى خاطر من سعى بليغ مىكرديد و در ليالى و ايّام و شهور و اعوام در خدمتكزارى و جان‌سپارى اهتمام تمام بجا مىآورديد و منهم با شما غايت اعتقاد و نهايت اعتماد داشتم و در هر حال از مراتب مودّت و خلّت نسبت بشما مهمل و معطّل نمىكذاشتم اكنون از شما طرفه حالى و عجب مقالى مىشنوم كويا طريق كفران پيش كرفته‌ايد و با حريفان دغاپيشه سخن كفته‌ايد و برّ و احسان